مفهوم آزادی یکی از بحث انگیزترین مفهومها در سپهر اندیشه فلسفی و بویژه فلسفه سیاسی است. واژه نامه ها آزادی را "خلاف بندگی"، "نبودن زیر قید" و جز آن تعریف کرده اند. اندیشمندان، بویژه اندیشمندان سیاسی، آزادی را هریک بگونه ای تعریف کرده اند. برای اسپینوزا، آزادی همانا "درک ضرورت" است. توماس هابز، آزادی را "عمل به قانون گذاشته شده حکومتگران" میداند و بدینسان به آن باری سیاسی میبخشد. به همینگونه میتوان بسیار درباره آزادی نوشت و بدان اندیشید. از نگر من، آزادی افزون بر معناهای گوناگون سیاسی و اجتماعی که میتواند داشته باشد، مفهومی درونی برای هر انسان نیز دارد. با داشتن همین آزادی درونی است که میتوان به آزادی های اجتماعی و سیاسی رسید یا حتا بدانها اندیشید. بدون این گونه آزادی، همه این نوع آزادی ها بی معنی و دور از دسترس خواهند بود.


آزادی درونی:

آزادی درونی همانا رهیدن از بند "مرجعیت دیگری" است و از این رهگذر با هر چه بیشتر "خود بودن" در ارتباط است. هر انسانی، چه فیلسوف و اندیشمند و چه مردم عادی، میتوانند پرسشهای بسیاری در ذهن داشته باشند. پرسشهای فلسفی، پرسشهایی نیستند که تنها برای فیلسوفان یا طبقه تحصیلکرده مطرح باشند. پرسشهای عمومی فلسفه برای همه انسانها پیش میایند. برای مردم عادی هم این پرسش پیش میاید که "خوبی و بدی چیست؟" یا "چرا جهان اینگونه است؟ آیا بهتر نبود که جهان جور دیگری بود؟" و........ ولی در این میان یک فرق بزرگ میان مردم عادی و اندیشمندان هست: تنها انسان اندیشمند است که خودش بدون مرجعیت شخصی، کتابی یا مکتبی بدنبال پاسخ این پرسشها میرود. به سخن دیگر، تنها اندیشمند است که به معنای راستین واژه این پرسشها را میپرسد! مردم عوام شاید این پرسشها در ذهنشان بیاید ولی بیدرنگ، با به میان کشیدن پای دین، خدا یا فلان و بهمان مکتب فلسفی پرسشها را در جا پاسخ میدهند و سپس زندگی عادی و روزمره خود را پی میگیرند. به سخن دیگر پرسش را "از بین میبرند" به جای اینکه در پی پاسخش باشند. ولی اندیشمند با پرسش در میاویزد و بسا که در پی پاسخ آن از خواب و خور و زندگی باز میماند و تلاش میکند که با پیش فرضهای هرچه کمتر و منطقی تر به نبرد با پرسش برود و بدون پناه بردن به این یا آن مرجع پاسخی درخور را بیابد. بدینسان اندیشمند از بند "مرجعیت دیگری" و "سلطه مرجعها" آزاد است. اگر به راه حلی برای پرسشش برسد، این راه حل به راستی از "آنِ اوست". این اوست که آن را یافته و برای آن تلاش کرده است.  به وارون این، انسان عادی و روزمره، برای از سر باز کردن و در واقع از میان برداشتن پرسش، به سادگی به این یا آن مرجع دینی، مکتب فلسفی یا شخص متوسل میشود و پرسش را به جای جستجو به دنبال پاسخ، به دست فراموشی میسپارد. این رها شدگی انسان از بند دیگری، این استقلال اندیشه را  میتوان "آزادی درونی" نامید. فردی که از درون به این آزادی رسیده باشد میتواند مستقل بیندیشد.  از راه همین استقلال اندیشه است که فرد انسانی به راستی شخصیت خود را باز میابد و فرد به معنای راستین این واژه میشود. فرد یعنی کسی که از قبیله، جامعه و افراد کنارش، متمایز است. تنها کسی میتواند فردیتش را از میان گروههای اجتماعی اطرافش بازیابد که بتواند مستقل بپرسد و بیندیشد و درباره پرسشهایش دلیرانه پژوهش کند و از شکستن و رد شدن از مراجع اطرافش که میکوشند خود را به او تحمیل کنند باز رهد.  بی این استقلال اندیشه، انسان یکی است از میان همه انسانهای دور و برش. از دیگران متمایز نیست، فردیت و شخصیت ندارد. اجتماع همواره استعداد این را داشته که انسانها را به درون خود بکشد و آنها را به "یکی از میان دیگران" کاهش دهد. تنها با استقلال اندیشه است که میتوان از بند و دام اجتماع، از این "همگانی شدن" رهید.



رابطه آزادی درونی و آزادی اجتماعی و سیاسی:


بنیان آزادی اجتماعی و سیاسی بر این است که "انسان" به دلیل توانایی اندیشیدن و مستقل بودن باید آزاد باشد. چرا که تنها در آزادی است که اندیشه های گوناگون مجال پیدایش و شکوفایی میابند. انسانی که به آزادی درونی رسیده باشد برای خود آزادی اجتماعی میخواهد. این، از آن روست که چناننکه در بخش پیشین گفته شد، تنها انسان ازاد است که به مرحله "فرد شدن" رسیده است. بنابراین طبیعی است که چنین انسانی به دنبال آزادیهای فردی که نمود بیرونی آزادی درونی است باشد. آزادی اجتماعی همانا، تایید فرد است بعنوان یک موجود مستقل و اندیشنده بر خلاف جامعه استبدادی و قبیله ای که در آن، هر انسان تنها یکی است از میان دیگران.  انسان به گونه طبیعی آزاد است ولی با برگزیدن زندگی اجتماعی، کمی این آزادی را محدود میکند. این محدود کردن بدلیل سود آن است: امنیت او تضمین میشود، و با تقسیم کارها میتواند بیشتر به اموری که میخواهد و دوست دارد بپردازد. برای انسان هزاران سال پیش، این تامین امنیت و گردن نهادن بر قوانین جمعی، بدل به زندگی قبیله ای شد که در آن فرد انسانی هیچ اهمیتی ندارد و همگان تنها جزیی از یک کل را میسازند به نام قبیله.  بنابراین استبداد و بویژه توتالیتاریسم را باید از کهنترین یادگارهای زندگی قبیله ای دانست. پس محدودیت های اجتماع در واقع خواسته خود انسان بوده است نه یک خواسته الهی و مقدس. از همین روست که انسان آزاد بدنبال آزادی است. آزادی فردی حق انسان و حق طبیعی اوست. بنابراین تنها انسانی که به آزادی درونی رسیده باشد، میتواند به قدر و ارزش آزادی اجتماعی آگاهی یابد. تنها در جامعه ای که در آن به اندازه کافی  از انسانها (و بویژه قشر اندیشمند یا اندیشه ورز) به آزادی درونی رسیده باشند، میتوان امید داشت که آزادی اجتماعی و سیاسی به دست آید.  انسانی که به آزادی درونی رسیده است، خود را "فرد" میبیند و میداند و برای همین است که در جامعه به دنبال حقوق فردی خویش است. بدینسان آزادی اجتماعی تنها در جامعه ای بوجود میاید که در آن شمار زیاد (یا قابل توجهی) از مردم به آزادی درونی و به مرحله "فرد شدن" رسیده باشند.این البته بدان معنا نیست که اگر جامعه ای همه اندیشمندان به درجه استقلال فکری رسیده باشند حتما  مردم آن جامعه نیز به آزادی خواهند رسید. چرا که ممکن است حتا اندیشمندان جامعه ای، معتقد به استبداد باشند. ولی رسیدن به استقلال فکری، دست کم یک شرط لازم برای رسیدن به جامعه باز و آزاد است. شرطی که شاید کافی نباشد ولی بی آن رسیدن به جامعه باز نشدنی است.