چنانکه تا کنون دیده ایم جان لاک بر آزمایش و تجربه پای فشرد. او همچنین گونه ای از این تجربه گرایی را در فلسفه سیاسی اش به کار بست و بدینسان مبانی تساهل و مدارا و حق طبیعی و غیره را به دست آورد. با اینهمه جان لاک که به گواهی همروزگارانش اهل اعتدال و عقل سلیم و بیزار از تندروی بود هرگز بدان معنی تجربه گرا نبود که یکسره با مابعدالطبیعه بستیزد و هرچه فرای دریافتهای حسی را به دیده رد و انکار بنگرد. لاک به راستی به وجود جوهر معتقد بود و میگفت که اگرچه جوهر را ادراک نمیتوان کرد باری از وجود آن نیر چاره  نیست چراکه نمیتوان پذیرفت که تصورات قائم به خود باشند.  لاک همچنین  مرد سیاست بود و یکچند از دوران  زندگیش  در تلاطم سیاسی و نیز فرار و پناهندگی گذشت.

بارکلی اما از هر دو جهت بر خلاف لاک بود. او البته خودش نمی اندیشید که در فلسفه اش از حدود اعتدال خارج شده است بلکه بر عکس فلسفه خود را نتیجه مستقیم به کار گیری عقل سلیم و گم نشدن در ظاهر واژگان به جای معنای آنها میدانست که اگر کسی پیش فرضهای کهنه را دور بریزد و عقل سلیم به کار بندد و در زبان و واژگان آن اندیشه کند بی شک به همان نتایج خواهد رسید.

۱.در معنای وجود

بارکلی از این سخت آزرده خاطر بود که فیلسوفان چندان در اندیشه شفاف سازی معنای وجود برنیامده اند و آنچنان که باید حتا در معنای راستین آن تعمق نکرده اند. بارکلی برای ما میگوید که از قدمای فلاسفه بسیاری به بیراهه رفته اند چرا که هرگز  معنای وجود و چیستی آن را نکاویده اند و در ظاهر واژگان گم شده اند. از نظر بارکلی وجود داشتن عبارتست از مدرک شدن یعنی قابلیت به ادراک حسی رسیدن را داشتن. بارکلی ار ما میپرسد که مرادمان چیست هنگامیکه میگوییم چیزی وجود دارد آیا جز اینست که آن چیز یا مورد ادراک احساس ما واقع شده یا قابلیت آن را دارد. ولی آیا از این نتیجه نمیشود که اشیایی که اطراف ما هستند تنها آن هنگام که آنها را میبینیم یا لمس میکنیم وجود دارند؟ و در این حال پس تکلیف اینها آن گاه که نمیبینیمشان یا به طور کلی ادراکشان نمیکنیم چیست؟  

بارکلی میگوید که اگرچه راست است که چنان اشیا را هنگامیکه مثلا در جایی دیگر هستند نمیبینیم ولی قابلیتی درآنها وجود دارد که هر زمان که بر احساسات ما عرضه شوند باری توانایی ادراکشان را داریم. به عبارت دیگر درست است که قلم را آن هنگام که در جیب من قرار دارد نیمبینم ولی قلم در آن هنگام نیز وجود دارد به ابن معنا که قابلیتی در آن وجود دارد  که هرگاه از جیب برونش آورم میتوانم آنرا ادراک کنم.  

بارکلی از این سخت آزرده خاطر بود که فیلسوفان چندان در اندیشه شفاف سازی معنای وجود برنیامده اند و آنچنان که باید حتا در معنای راستین آن تعمق نکرده اند. بارکلی برای ما میگوید که از قدمای فلاسفه بسیاری به بیراهه رفته اند چرا که هرگز  معنای وجود و چیستی آن را نکاویده اند و در ظاهر واژگان گم شده اند. از نظر بارکلی وجود داشتن عبارتست از مدرک شدن یعنی قابلیت به ادراک حسی رسیدن را داشتن. بارکلی ار ما میپرسد که مرادمان چیست هنگامیکه میگوییم چیزی وجود دارد آیا جز اینست که آن چیز یا مورد ادراک احساس ما واقع شده یا قابلیت آن را دارد. ولی آیا از این نتیجه نمیشود که اشیایی که اطراف ما هستند تنها آن هنگام که آنها را میبینیم یا لمس میکنیم وجود دارند؟ و در این حال پس تکلیف اینها آن گاه که نمیبینیمشان یا به طور کلی ادراکشان نمیکنیم چیست؟  

بارکلی میگوید که اگرچه راست است که چنان اشیا را هنگامیکه مثلا در جایی دیگر هستند نمیبینیم ولی قابلیتی درآنها وجود دارد که هر زمان که بر احساسات ما عرضه شوند باری توانایی ادراکشان را داریم. به عبارت دیگر درست است که قلم را آن هنگام که در جیب من قرار دارد نیمبینم ولی قلم در آن هنگام نیز وجود دارد به ابن معنا که قابلیتی در آن وجود دارد  که هرگاه از جیب برونش آورم میتوانم آنرا ادراک کنم.  

خواننده فلسفه بسا که از چنین تعریف عجیب و غریبی از وجود شگفت زده شود ولی به گمان من جدای از آنچه که بارکلی غفلت فلاسفه از معنای وجود و تعمق راستین در معنای آن میگوید انگیزه های دینی بارکلی است که راه را برای چنین تعریفی میگشایند. بارکلی فاش میگوید که اندیشه های لاک درباره منشا دانش ما از جهان خارج بسا که راه را برای اندیشه های ملحدانه بگشایند و این وظیفه را برای خود مقرر میدارد که معنای وجود را بر همگان آشکار کند و بدینسان نشان دهد که خدا به چه معنا و برهان وجود دارد. بارکلی میگوید که از مبانی مورد تایید خود لاک نتیجه میشوند که چیزی به نام جوهر وجود نمیتواند داشت. مگر لاک نمیگفت که تمام دانش ما به فرجام از تجربیات ما نتیجه میشوند و دانش فطری هم وجود ندارد؟ پس دیگر او به چه معنا و دلیلی میتواند به وحود چیزی به نام جو هر معتقد باشد ؟ و اساسا چه نیازی به فرض وجود چیزی به نام جوهر داریم؟  بنابراین بارکلی میگوید که از مبانی مورد تایید خود لاک نتیجه میشود که چیزی به نام جوهر وحود ندارد.